#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_110

عشق و بی قرار همیشگی را در صدایت حس نکردم …. دلم لرزید … دستهایم یخ کرد ..کجا بود آن همه عشق ؟؟؟

نگاهت کردم .به رو به رو چشم داشتی : راجع به اون شب توضیح می خوام.

چه خوب که بالاخره به من هم فرصت حرف زدن می دادی . کمی مکث توانست حالم را بهتر کند و کمکم کند برای حرف زدم تمرکز کنم .

ــ زودتر از این منتظر بودم که توضیح بخوای … می دونم که تصورت اینه که من هنوز با تارخ ارتباط دار….

فریادت خاموشم کرد : درست صحبت کن … ارتباط یعنی چی ؟ اگه اینطور بود که زنده ت نمی ذاشتم … منظورم اینه که اونشب چی بهت می گفت ؟ چرا به خودش اجازه داد دستتو بگیره ؟؟

متعجب به صورت قرمز شده از خشمت دیده دوختم : من نمی دونم چرا به خودش چنین اجازه ای داد … ازم پرسید چی شده … چرا ناراحتم … از دیدنم تعجب کرده بود …

دقیق شدی به عمق چشمانم . شاید باور نداشتی حرف هایم را … با آن نگاه بازجویانه ی بی رحم دلم دست و پایش را گم کرد …نتوانستم ادامه دهم .

ــ همین ؟ تو گفتی و منم باور کردم .

دردی محسوس رادر قلبم حس کردم : چرا نباید باور کنی ؟ من دارم راست می گم … می خوای دوباره بین من و خودت دیوار بلند شک و بد بینی بکشی ؟

نگاهت را گرفتی و نفست را بیرون دادی : دردم اینه که نمی تونم این دیوار رو خراب کنم … این دیوار به قدری بلند شده که ….

به طرفم برگشتی : می دونم توام زجر می کشی .. می دونم واست سخته .. اما می خوام بدونم راضی هستی به موندن کنارم ؟ به اینکه یه عمر با بد دلی و بدبینی ام بسازی ؟ نمی دونم شایدم خوب شدم که این بستگی داره به رفتار تو … تو باید این دل چرکین شده رو مرهم بذاری … اعتماد سلب شدمو جلب کنی … باید همه ی سعیتو بکنی … می تونی ؟ می تونی منِ حساس شده رو .. منِ ناآروم رو آروم کنی ؟ می تونی باعث زجر من و خودت نشی ؟

چقدر به آغوشت نیاز داشتم . کاش در خانه بودیم .. در اتاقت .. یا اتاقم ..نمی دانم جایی که می شددر آغوشت فرو روم سر بر سینه ات بگذارم و نوای قلبت را به گوش بسپارم و آرام گیرم … آن وقت می توانستم این بغض لعنتی را که مدتی بود گاه و بی گاه بر گلویم چنگ می انداخت و نفسم را سنگین می کردم بهراحتی آب کنم … برایت درد دل بگویم .. از حرف های تارخ .. از ابراز علاقه اش .. از تهدیدش … اما چطور می توانستم در این موقعیت که لینگونه از نا آرامی و بد دلی ات شکایت می کنی از تارخ بگویم ؟ اوضاع حتما از این هم خراب تر می شد.. دیگر باور نمی کردی که همه ی دیدار های من باتارخ کاملا اتفاقی است که البته هر کس دیگر هم که بود باور نمی کرد .. و من خودم می دانستم که تارخ چون دیوانگاه دست از کارو زندگی کشیده و مدام منتظر است که مناز خانه خارج شوم تا به سراغم بیاید …بیاید و طوفان به دلم اندازد … خودش گفته بودد همیشه حواسش به من است … و من با یاد آوری حرف هایش بی ارداه چشم گرداندم نکند هم اکنون همین اطراف باشد … جلو بیاید و… نه … از تصور دیدن دوباره اش رعشه بر اندامم می افتاد …

دستم را گرفتی : بگو شهرزاد … بگو که می تونی همون باشی که من می خوام …

بغضم را فرو دادم : به جون عزیز خودت که همه ی سعیم همینه … فقط نمی دونم چرا گاهی نمی شه که نمیشه …. نمی دونم چرا اوضاعی به وجود میاد که فاصله ی افتاده بین من و تو رو زیاد می کنه و من نمی تونم به تنهایی این فاصله رو کم کنم .. من به کمک تو نیاز دارم صفا … من بدون تو تاب نمیارم … همه ی فکر و ذکرم تویی و عشقت … تویی که این روزا خیلی بی مهر شدی اما باز هم همه ی دنیامی … من به جز تو رو نمی خوام … یعنی ..نمی تونم بخوام … عشقت عجین شده با وجودم .

دستم را نوازش کردی : می دونم عزیزم …می دونم که تلخم … از فکر اینکه تو …

با لحنی عصبی گفتی : گفتنشم سخته … شهرزادم …

به طرفم برگشتی … با دیدن نگاه خیست چشمانم لبریز از اشک شد. مگر تاب این همه غم در نگاهت را داشتم ؟ سرم را پایین انداختم . دستم را فشردی : دوستت دارم .

من هم همین را می خواستم .به خودم که مطمئن بودم … این تردیدی که به جانم افتاده بود با همین جمله محو می شد . دستم را بوسیدی : چیزی تا عروسیمون نمونده … می خوای با من با این اخلاق گندم بمونی ؟ می تونی تحملم کنی ؟

اشک هایم بارید … اشک هایی پر از احساس : معلومه که می مونم … فقط به من و عشقم مطمئن باش .

لبخندت زیباترین تصویری بود که در آن مدت می دیدم … موجی از آرامش به وجودم سرازیر شد … چه حس خوبی .

مقابل رستوران همیشگی نگه داشتی … یعنی می شد باز هم من و تو بی فاصله … بی دلخوری از هم … در کنار هم روز بگذرانیم ؟

از خیابان گذشتیم و به سمت رستوران رفتیم که گفتی : اخ .. گوشیمو نیاوردم .. ممکنه مامان تماس بگیره دلواپس بشه .. بمون الان میام …

romangram.com | @romangram_com