#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_109
این را گفت و نگاهی به پشت سرم انداخت و بلافاصله از من دور شد . به پشت چرخیدم و مادرم و عمه را که در حال صحبت به سویم می آمدند دیدم … حواسشان به این سمت نبود وگرنه حتما او را می دیدند .
با حرف هایش عصبی ام کرده بود . جسارتش ترس به دلم انداخته بود . اگر بلایی بر سر تو می آورد …. با چند نفس عمیق سعی کردم خونسردی ام را به دست آورم . بار دیگر با مادر و عمه همراه شدم برای ادامه ی خرید های جهیزیه ….
تارخ را بیرون از مغازه دیدم … مادر متوجهش نشد . از مغازه که بیرون آمدم با خونسردی آن حرف ها را زد … این که از تو جدا شوم … اینکه …آه از یاد آوریش هم حالم گرفته می شد … چطور توانست بگوید مرا دوست دارد ؟ نمی دانست دیگر دلی ندارم که با شنیدن این حرف ها بلرزد ؟ درسته که دلگیر بودیم از هم اما مطمئنم دلامون هنوز هم گیر هم است .من که از تو دست بر نمی داشتم … مگر اینکه خودت بخواهی … که آن هم حتی فکرش تنم را می لرزاند .
آن شب می خواستم از تهدیدات تارخ بگویم .بگویم که فکری به حال دل پریشانم بکنی … اما نمی دانم چرا …. نمیشد … هر وقت می خواستم حرف بزنم موقعیت پیش نمی آمد . آن شب حال پدرت به هم خورد و مجبور شدی به خاطر درد زیاد معده اش با او به بیمارستان بروی . منتظرت ماندم تا بیایی اما آنقدر از پیاده رفتن و خرید با مادر وعمه خسته شده بودم که نتوانستم بیدار بمانم . این بود که به محض دراز کشیدن روی تخت از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد …
وقتی بیدار شدم صبح شده بود و تو رفته بودی . برای احوالپرسی پدرت به خانه تان آمدم … سراغ تو را گرفتم که مادرت گفت با اینکه خسته بودی و دیشب دیر بیدار شدی به سر کارت رفته ای .
ماندم و در کار های خانه به او کمک کردم .اما نمی دانم چرا دلم شور میزد … مدام حرف های تارخ در گوشم تکرار میشد … هرچه می خواستم بی خیال شوم و به آن فکر نکنم نمی توانستم ….
وقتی تماس گرفتی و گفتی آماده شوم حس عجیبی به من دست داد . خیلی وقت بود که برای ناهار یا شام بیرون نرفته بودیم …. خیلی خوشحال شدم . موقعیت خوبی بود که بتوانم همه ی حرف هایم را به تو بگویم . لباس پوشیدم و منتظرت ماندم . رامین در را باز کرد و به درون آمد با دیدنم لبخند خسته ای زد و سلامم را پاسخ داد : خوبی ؟ جایی می خوای بری ؟
ــ صفا میاد دنبالم بریم ناهار …
دستی به موهایش کشید و نگاه از من بر داشت :به سلامتی … خوش بگذره عزیزم .
از کنارم گذشت و به سمت خانه شان رفت … اما برگشت : اونشب بهم نگفتی چی بین صفا و تارخ گذشت ؟
ــ میشه جواب ندم ؟
درست مقابلم ایستاد : مزاحمت شده بود ؟
ــ رامین نمی خوام در موردش حرف بزنم …
باز هم از نگاه خیره اش معذب شدم و از او فاصله گرفتم … صدای بوق اتومبیلت را که شنیدم با خوشحالی گفتم : صفا اومد ….. من دیگه میرم … خداحافظ.
با عجله از حیاط خارج شدم در حالی که هنوز سنگینی نگاه حسرت زده اش را بر خودم احساس می کردم .
با عجله از حیاط خارج شدم در حالی که هنوز سنگینی نگاه حسرت زده اش را بر خودم احساس می کردم .
ــ سلام .
با لبخندی محو پاسخم دادی : سلام . خوبی ؟
در رابستم : خوبم .
بی حرف دیگری به راه افتادی . با اینکه دلم شنیدن صدایت را می خواست اما سکوت کردم … بهتر بود خودت شروع کنی … بهتر هم که نبود شروع کردن برای من سخت بود … خیلی سخت .
ــ شهرزاد…
romangram.com | @romangram_com