#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_111
به سمت ماشینت رفتی … نگاهی به درون رستوران انداختم شلوغ بود . دوباره به تو نگاه کردم که به سمت من به راه افتادی …. نمی دانم چرا نگاهم به ماشینی که به سرعت به سمتت می آمد جلب شد … حس بدی به آن پیدا کردم … دیگر چیزی نمانده بود که برسی و ….
خدای من .. آنچه که می دیدم را باور نداشتم …. آن صدای وحشتناک .. آن پرتاب چند متری تو … مات و مبهوت به پیکر غرق به خونت خیره مانده بودم … نمی توانستم از جایم حرکت کنم …. ماشینی که زده بود فرار کرد ….
نمی توانم حال آن لحظات و دقایقم را توصیف کنم … در یک چشم برهم زدن اطرافت شلوغ شد … جمله هایی که می شنیدم حال خرابم را بدتر می کرد .. به خودم آمدم ….. جسم سنگین شده ام را به اجبار به حرکت در آوردم به سوی تو … سیل جمعیت را با دستان لرزانم پس زدم . و خودم را به تو رساندم . خدای من … باورم نمی شد … این تو بودی ؟؟؟ زانوانم لرزید … دیگر تاب ایستادن در تنم نماند… کنارت بر زمین افتادم …. نا باور و متحیر نامت را بر زبان آوردم : صفا … این تویی عزیزم ؟
تکانت دادم : چشماتو باز کن صفا …. پاشو بریم …. صفا من نگرانم .. نگام کن ….
دستی بازویم را گرفت : چه نسبتی باهاش داری ؟
سرم گیج می رفت چهره ها و صداهای متفاوتی را می دیدم اما نمی توانستم نگاهم را یک جا متمرکز کنم همه ی نگاهم به تو بود …. همه ی سعیم این بود که صدایت کنم تا چشم باز کنی ….
صدایی گفت : بیچاره چقد جوونه …
نمی دانم که بود ؟ اما من جوابش رادادم : اون خوب میشه .. زندست …
ناله ام به جیغ و فغان تبدیل شد … آن ها چه می گفتند ؟ وحشت زده تر از پیش تکانت دادم …اما بی فایده بود… نه چشم ی گشودی نه حرکتی می کردی … سر بر سینه ات گذاشتم صدای ضعیف قلبت را شنیدم : قلبش می زنه .. به خداراست می گم .. یکی زنگ بزنه به اورژانس ..
و دست یکی را گرفتم : خواهش می کنم .. تماس بگیرید .. حالش خوب میشه …
دوباره سر بر سینه ات نهادم .. حق با من بود .. درست می شنیدم …
آنقدر فشار عصبی ام زیاد بود که دیگر نتوانستم سر از سینه ی پهنت بردارم .
صداها کم کم به همهمه ای مبهم تبدیل می شد … دیگر نمی توانستم تشخیص دهم چه می گویند …. صدای قلب تو بود که آرامم می کرد .
تو مرا تنها نمی گذاشتی …. ممکن نبود …. تازه همه چیز می خواست درست شود … درست مثل اول … همانطور که بود و نفهمیدیم چطور خراب شد ….
*************
چشم که گشودم نگاهم به چهره ی نگران . چشمان سرخ مادرم خیره ماند …. چه شده بود ؟ خیره ماندم و فکر کردم کجا هستم ؟ مادر چرا گریه کرده است ؟ به تسبیح درون دستش نگاه کردم و باز با خودم گفتم چه اتفاقی افتاده ؟؟؟
نگاه او که متوجه چشمان بازم شد لبخند بر لبانش نشست . به من نزدیک شد : قربونت برم مادر .. حالت خوبه ؟
بد نبودم … صدایم گرفته بود : خوبم … چی شده ؟ من ….
به یاد آوردم … تو … به یکباره همه ی وجودم تو را فریاد زد : صفا !!! صفا کجاست مامان ؟
یک دنیا غم و نگرانی در نگاهش نشست : خوبه عزیزم نگران نباش ..
مگر می شد نگران تو نباشم ؟ من تو را در آن حال دیده بودم . تن و بدنم سست و کرخت بود اما به خودم حرکت دادم و خودم را از تخت کندم : می خوام ببینمش .. کجاست :
romangram.com | @romangram_com