#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_101


ــ شهرزاد ؟

به رامین نگاه کردم که به طرفم می آمد . به فاصله ی چند قدم از من ایستاد : باز چی شده ؟

نگاهم را دزدیدم :چیزی نیست .

ــ پس چرا بغض کردی ؟

یعنی مرا اینقدر خوب می شناخت ؟ خب از بچگی با هم بزرگ شده بودیم … طبیعی بود … نگرانی اش هم طبیعی بود می دانستم که مرا ..

اما تو چرا ؟ تو که بهتر از هر کسی مرا می شناختی … چطور بین من و خودت این همه فاصله انداختی که نمی دانم چگونه باید آن را پر کنم ؟

آهم را فرو خوردم : مهم نیست رامین … خودتو درگیر من نکن .

نفس عمیقی کشید : من خیلی وقته درگیر توام … بگو چی شده ؟

شرمگین شدم از صراحت کلامش : منتظر صفا بودم …

پوزخندی زد : که دیدی با مهلا خانوم تشریف آورد …

با اخم به خاطر پوزخندی که زده بود گفتم : تو که می دونی چرا می پرسی ؟

ــ دلم می خواد بهم اعتماد کنی … دلم می خواد خودت از مشکلاتت برام حرف بزنی .

برخاستم : اما من دلیلی برای این کار نمی بینم … بهتره سرت به کار خودت باشه و این قدر تو کار من دخالت نکنی …

به همین راحتی ، مثل همیشه موضعم در مقابلش عوض شد .

اخم کرد : اگه شدنی بود که نیاز به گفتن تو نبود …

راه پله ها را در پیش گرفتم که گفت : بیا برو خونه ی عمه … چرا راه رو براش باز می کنی ؟

نگاهش کردم که ادامه داد : نکش کنار … به این راحتی میدون رو خالی نکن .

او چیز هایی می دانست که من نمی دانستم … مطمئن بودم ..اما نمی دانم چرا در موردش حرفی نمی زد .

ــ رامین تو چی می دونی ؟

بهمن نزدیک تر شد : مهم نیست من چی می دونم مهم اینه که به حرفم گوش کنی . اگه زندگیتو می خوای بی خیال نباش … مهلا می تونه …

نگاهش غمگین بود و مهربان .. می دانم که دلش نیامد جمله اش را کامل کند .


romangram.com | @romangram_com