#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_102
سرم را پایین انداختم .
ــ محکم باش شهرزاد … اگه زندگی با صفا رو می خوای که می دونم واقعا هم می خوای نباید جا بزنی … هرکس ممکنه اشتباه کنه … حتی صفا .
وقتی رفت نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم .. جملاتش سنگی بود … هشداردهنده بود … حس بدی را به من القا کرد .
حرف هایش را قبول داشتم اما نتوانستم به سمت خانه تان قدم از قدم بردارم …. غرورم را چه می کردم ؟ غرور … با اینکه خیلی وقت ها ضربه های جبران ناپذیری از آن می خوریم باز هم برای حفظ آن به هر دری می زنیم …
من هم برای خاطر غرورم بی خیال دختر عموی زیبایت که تاآن وقت شب با تو بود و حال با هم به خانه بازگشته بودید شدم … از این ماجرا غرورم را حفظ کردم و نیامدم گدایی محبت تا شاید مرا ببینی … و هم دل آزردگی از تو را به احساساتم افزودم … بار دیگر دلم را آزردی و گویا نمی دانستی این رنجش های مداوم می تواند چه بلایی بر سر دلم بیاورد .
شهرزاد آماده ای ؟
صدای شهره بود که به همراه ضرباتی که به در میزد این جمله را به زبان آورد . تعجب کردم و در همان حال بلند شدم در را باز کردم : مگه قراره کجا بریم ؟
متعجب به سرتاپایم نگاه کرد . چشمان درشتش را درشت تر کرد : نوز آماده نیستی ؟ مگه قرار نیست بریم شهر بازی ؟
حوصله نداشتم : شهربازی ؟ کی گفته ؟
ــ وااا …. صفا مگه بهت نگفت ؟
نه … نگفته بودی … خیلی وقت بود که دیگر حوصله ام را نداشتی .
ــ حوصله ندارم .. خوابم میاد .
ــ این موقع خوابت میاد ؟ چیزی شده ؟
ــ نه … شما برید .. خوش بگذره .
به درون اتاق آمد . مرا خوب میشناخت . دردم را می دانست : به خاطر مهلا ؟
ــ شهره حوصله ندارم …
ــ اونا که حتما میان .. می خوای تنهاشون بذاری ؟ که چی بشه ؟
لب تخت نشستم : نمی دونم .
کنارم نشست : چرا اینجوری شدی ؟ تعجب می کنم از تو …
نفس کشیدم… عمیق و سنگین : آره .. خودمم در عجبم ..
ــ چرا عقب کشیدی ؟
romangram.com | @romangram_com