#باز_آ_و_بر_چشمم_نشین__پارت_100

توی اتاقم بودم که تلفن زنگ خورد . ظاهرا کسی نبود که گوشی را بردارد .بی حوصله جواب دادم : بله ؟

کمی سکوت بود و بعد صدای یک مرد : شهرزاد خودتی ؟

متعجب و کنجکاو گفتم : بله …. شما ؟

ــ تارخم …

شنیدن این نام تنم را لرزاند . خواستم گوشی را بگذارم که حسی مرموز دستم را از رفتن باز داشت

با لحن تلخی گفتم : دیگه چه خوابی برام دیدی ؟

ــ می دونم از من دلگیری عزیزم .. اما من در این مورد بهت توضیح می دم …

با عصبانیت گفتم : چرا ؟ چرا می خواستی وجهه ی منو پیش همسرم خراب کنی ؟ چه هیزم تری به تو و اون خواهربی معرفتت فروخته بودم ؟ من کی به تو عکس دادم که واسم تابلو ..

حرفم را قطع کرد : می دونم .. هرچی بگی حق داری … بذار ببینمت بهت توضیح می دم .

ــ بهم بگو کی با تو تماس گرفتم : چطور اونطوری صفا رو فریب دادی ؟

ــ تو به من مهلت بده ..

سکوت کردم .

ــ می تونی بیای بیرون ؟

ــ که چی بشه ؟ یه ننگ بزرگ تر رو روی پیشونیم بزنی ؟

ــ شهرزاد آروم باش …

همه ی بدخلقی های تو در آن لحظه به یادم آمد … تلختر شدم : ازت متنفرم .. هم تو هم طراوت … دیگه اینجا تماس نگیر وگرنه مجبورم به صفا بگم .

گوشی را گذاشتم . چقدر پررو بود که چنین درخواستی داشت . از شنیدن صدایش با آن لحن صمیمی حس بدی داشتم … پر از نفرت بودم …

باید به تو می گفتم .. دیگر نمی گذاشتم که برایم درد سر درست کند .



ساعت از زمان آمدنت گذشته بود … نگران بودم اما آنقدر بد اخلاق بودی که دلم نمی خواست با تو تماس بگیرم … بارها از پنجره ی اتاقم نگاه کردم ، اما خبری نبود … ساعت نزدیک به نه بود که صدای ماشینت را شنیدم … دیگر نماندم .روسری ام را سر کردم و ازاتاقم خارج شدم … دیگر تاب نگه داشتن آن حرف ها رادر سینه نداشتم .. دیگر نمی گذاشتم تارخ مهر ننگی دیگر را بر پیشانی ام بزند … از خانه مان خارج شدم و سرازیر پله ها شدم … اما همینکه پا بر سنگفرش حیاط گذاشتم و در حیاط باز شد پاهایم از رفتن باز ایستاد …. خیره شدم به منظره ای که با دیدنش قلبم را فشرد .

تو با مهلا وارد شدی … دیدم که دست مهلا دور بازویت حلقه شده … و تو بی آنکه متجه من باشی آرام دستش را از بازویت باز کردی … و آرام در کنارش به راافتادی به سمت خانه ی خودتان . آنقدر عصبی و بد حال شدم که نتوانستم سرپا بایستم . همانجا روی پله ی اول نشستم. باز هم با او بودی … چهره ات آرام بود … نه اخم داشت نه طعنه و کنایه …

نکند دیگر جایی در قلبت برایم نمانده باشد ؟

romangram.com | @romangram_com