#باورم_شکست_پارت_92

لبخندی نثارش کرد و از جایش بلند شد و به سمت اتاقش به راه افتاد.

دو هیچ به نفعش. دو قدم هم خوب بود و قدم سوم آشنایی خانمهای دو خانواده و البته اهرم های فعال در هر خانه. از فکر خبیثش ابرویی بالا داد و با کیفی کوک به سمت اتاقش رفت.
به سمت گوشی اش رفت تا ساعت را برای فردا تنظیم کند که با دیدن شماره ی دایی فهیم، آه از نهادش بلند شد. نگاهی به ساعت انداخت و مأیوس از دیدن عقربه ها گوشی را سر جایش گذاشت و زنگ زدن را به فردا موکول کرد.

باد زوزه میکشید و شاخه ها خش خش کنان پاسخ می دادند. شاخه ها بازیگوشی می کردند و با باد، بازی گرگم به هوا راه انداخته بودند. تلفیقی جالب را رقم زده بودند و چشم هر ببینده ای را خیره میکردند
از پنجره فاصله گرفت و روی تخت دراز کشید. موهایش را آزاد کرد و چشمهایش را فرو بست. مروری به امروز زد و در نهایت به امیر آراد محتشم رسید. برعکس برادرش زیادی با اتیکت بود. قیافه اش بیشتر جذاب بود تا زیبا. ابهتش در لحظه ی اول میخکوبت میکرد. قد و بالا که رسماً به ...
نچی نچی به افکار بی ربطش کرد و غلتی زد. این سوغاتی دیگر از کجا به افکارش پرتاب شد؟ از کجا به کجا رسید. اصلاً ربطش چه بود را هم خودش نمیدانست. کشمکش افکارش طولی نکشید و به خوابی عمیق فرو رفت.

خواب صبح یکی از نعمات بیکران خداست که نصیب هر کس نمی شود. روز سرد پاییزی و بخاری و گرمای دلچسبش روحت را شاد میکند البته اگر زنگ ها به صدا درنیایند.

- سلام آرزو جان.
- یلدا، جریان بهار چیه؟
- چطوری تا حالا صبر کردی؟

romangram.com | @romangram_com