#باورم_شکست_پارت_744

دستانش را باز کرد و دخترک مانند تشنه ای به آب رسیده در آغوشش پنهان شد؛ دوستش داشت. این مرد آمده بود تا پشتیبانش باشد و آرام جانش.

- بهتری؟
- خیلی خوبم. ممنون که همراهم بودی.
- من همیشه کنارت هستم، این رو قول داده بودم.
بوسه ای روی سرش نشاند و از خود فاصله اش داد.

- چیزی نمونده تا انجام کارها و رفتن به آپارتمان.
لبخند کش آمده اش نشان از یادآوری آپارتمان محبوبشان داشت.

- فردا بریم خونمون؟
- فردا می ریم خونمون.
- امیرآراد...
منتظر نگاهش کرد و در دل تحسین اش کرد. خوب تاب آورده بود و حالا محکم رو به رویش ایستاده بود.

romangram.com | @romangram_com