#باورم_شکست_پارت_742

- آماده ام.
دست در دست مردانه اش گذاشت و از ماشین پیاده شد. تمام مدت در ماشین نشسته بود و پیاده نشده بود. از دور شاهد بود. کسی را نداشتند به غیر از همین دوست و فامیل های اندک. مراسم که تمام شده بود ،امیرآرمان عهده دار بردن تابان ها شده بود و حالا اینجا در چند متری مزاری ایستاده بود که قاتل جان و آرزو بود.

- من کنارت هستم، اما کمی عقب تر می ایستم تا تو راحت باشی.
نیش اشک که در چشمش نشست ، سری به تأیید تکان داد و همقدم با هم به سمت مزار رفتند.

نام حک شده بر سنگ ، لرزی به جانش نشاند و قطره اشکی از چشمش فرو چکید. قدمی پیش نهاد و با دیدن تاریخ وفات ،قطره اشکی دیگر از چشمش فرو چکید.
سد مقاوتش شکست و کنار قبر زانو زد.

- دایی کاش زنده بودی، کاش زنده بودی تا می تونستم رو در رو ازت بپرس چرا؟ کاش می گفتی همه ی این کارها به خاطر اشتباه شما نبوده، به خاطر یک زن زندگی دو نفر رو تاه نکردی.
تمام قد در چند قدمی اش ایستاده بود. گوشه ی بالتو را کنار زد و دستش را در جیب شلوارش گذاشت. هق هق بلندش روحش را می آزرد، اما لازم بود محکم شود و دلش را صیقل دهد.

- دایی چرا؟ کاش می تونستی و بیشتر توضیح می دادی. کاش این کار رو نمیکردی.کاش به من نمی گفتی تا تصویرت همون دایی فهیم مهربون باقی بمونه که می گفت تو یادگار فهیمه هستی و عزیز دل من.
هق هقش که آرام شد و حرفهایش که زده شد ،به سمتش رفت . دست دور شانه های نحیفش کشید و از روی زمین بلندش کرد.

romangram.com | @romangram_com