#باورم_شکست_پارت_740
انگشتانش را نرم زیر چشمش کشید و اشکش را پاک کرد.
- ذهنم خسته ست، دلم می خواد از این تلاطم بیرون بیام اما نمیشه. یک سال گذشته و من هنوز نتونستم خودم رو راضی کنم.
دستش را در دست گرفت و با انگشت شستش، پشت دستش را نوازش کرد.
- امشب فکر کن، به این فکر کن که این کار رو برای خودت انجام میدی. بذار روح اون مرحوم هم آروم بگیره.
سرش پایین افتاد .
- به خاطر من.
- امیرآراد...
- خودت رو نجات بده، بخاطر من به خودت رحم کن.
خودش را آغوشش انداخت و سر که بر سینه اش گذاشت، پیراهنش را در چنگ گرفت و بغضش را آزاد کرد.
- آرومی؟
romangram.com | @romangram_com