#باورم_شکست_پارت_736
سری تکان داد و از پشت میز بلند شد.
- سلام، چی دو هفته تا یک ماه دیگه حل میشه؟
- عروسی شما.
- مامان گفت؟
- بله. امیر خانتون مثل اینکه طاقت نداره. همین قدر هم که مونده خیلی حساب میشه.
لبخندی به حرف مونس زد و به سمتش رفت.
- انقدر عجله نکن عمه خانم، بعداً خودت پشیمون میشی، از من گفتن بود.
- نگران نباش. شما هم کم کم برو خریدت رو انجام بده.
روی صندلی نشست و تصور رفتن از خانه، دلش را بی قرار کرد. روزهای خوبی را اینجا سپری کرده بود و گوشه گوشه اش خاطره داشت.
با صدای گوشی سریع خود را به سمت اتاق رساند و تماس را وصل کرد.
- امیر آراد.
- سلام، عزیزم خواب که نبودی؟
romangram.com | @romangram_com