#باورم_شکست_پارت_735

- انجام وظیفه بوده، کاری نکردند.
- لطف داشتند؛من حقیقت رو گفتم. تو اون روزها و دست تنهایی من ،اگر نبودند معلوم نبود کارها چطور انجام می شد.
از جایش بلند شد و با ببخشیدی به سمت بالا رفت. این حرفها تیشه به ریشه اش میزد و او حتی شنیدن هم نمی خواست. دلش پر بود هنوز و خیال خالی شدن هم نداشت.
کاش آن روز به بیمارستان نمی رفت و آن وقایع شوم برایش بازگو نمی شد. دستی به صورتش کشید.

- یلدا،چی شد؟
- چیزی نیست. تو چرا اومدی بالا؟
- یلدا، اینجا تقریباً همه می دونن چی شده، پس متوجه تغییر حالتهای رفتاریت هستند.
- دست خودم نیست آرزو؛ بهتره بریم پایین. کم کم وقت شامه.
به سمت در رفت و آرزوی نگران، پشت سرش روان شد.

- با این اوصاف بهتره کم کم کارها رو انجام بدیم.
- توکل به خدا. اگر این اتفاق نیفتاده بود که زودتر از اینها سر خونه و زندگی اشون بودند.
- حالا هم چیزی نیست. کارها انجام بشه دو هفته تا یک ماه دیگه همه چیز حل میشه.

romangram.com | @romangram_com