#باورم_شکست_پارت_731

احوال پرسی گرمش در این مدت ذره ای کم نشده بود و در این وانفسای تنهایی مرهم دل تابان ها شده بود.

- مامان، یلدا کجاست؟
- تو آشپزخونه. میاد الان.
آشپزخانه چه می کرد؟ قدم برنداشته ،ماه پیشانی اش از آشپزخانه بیرون آمد.

- سلام. خسته نباشی
- سلام عزیزم، خوبی شما؟ چرا رنگ پریده؟
دستش را گرفت و بدون توجه به شلوغی جمع با ببخشیدی به سمت اتاقش کشاندش.گرمای دستش آرام زیر پوستش نشست و گره انگشتانش را محکم تر کرد.

- منتظرم
- خوبم؟ چیزی نیست.
- خواب دیدی؟ چیزی شده؟
- چی قرار بوده بشه به غیر اینکه تو...

romangram.com | @romangram_com