#باورم_شکست_پارت_730
- تموم میشه، کم کم که برید سر خونه و زندگی خودتون اوضاع بهتر میشه.
سرش را پایین انداخت و موهایش را پشت گوشش فرستاد.
- تو هنوز هم مثل روز اولی، از آرزو یاد بگیر.
- مامان لطفا.
خنده ی نرگس آشپزخانه را پر کرد . سینی چای را به دستش داد و با هم بیرون رفتند.
- زنگ زدی به امیر؟
- جواب نداد. امروز فقط همون صبح که زنگ زد باهاش حرف زدم
- لابد بد جوری سرش شلوغ بوده.
- احتمالاً
گفته بود احتمالاً ،اما ته دلش دلگیر بود و خودش هم دلیلش را نمی دانست. عادتش داده بود دیگر. از جایش بلند شد و زیر نگاه متفکر امیر ارسلان و نرگس به سمت آشپزخانه رفت.
- سلام. ببخشید دیر اومدم؛کارم کمی طول کشید.
حواسش پی صدایش بود که دلیل دیر آمدنش را توضیح می داد. خستگی در صدایش بیداد می کرد. قدمهایش را به سمت سالن کشاند.
romangram.com | @romangram_com