#باورم_شکست_پارت_729

- نمی دونم، باید ببینم بقیه کی آماده می شن.
- خب بپرس بابا جان، دیر شد.
سری تکان داد بیرون رفت. این دختر تغییر ناپذیر بود.
****************

- خیلی خوش آمدید.
- زحمت افتادی نرگس جان.
- این حرف ها چیه خان جون، خوشحالم کردید. کاش خانم احمدی هم بود ،حسابی خوش می گذشت.
- درسته. اما بنده خدا اون هم با این اتفاق مجبور شد.
- بله درسته، یلدا. بیا بریم آشپزخونه مامان جان.
به سمتش رفت و به عادت این مدتش دستش را دور کمرش انداخت و به خودش نزدیکترش کرد.

- امروز بهتری؟ از اون هفته دیگه کابوس نداشتی؟
- نه، همیشگی نیست ؛ولی همون دفعاتی هم که هست...

romangram.com | @romangram_com