#باورم_شکست_پارت_728

- هنوز هم با یادآوری اون روز منقلب میشم. اون لحظه حس کردم سه نفر رو از دست دادم.
- به نظرم خوب تونستی خودت رو کنترل کنی.
- اگر کمک شماها و امید به زندگی با امیرآراد نبود ،شاید به جنون می رسیدم. شاید هم مرگ دایی کمک کرد .
- ممکنه. در هر حال روزهای سختی بود و من دلم نمی خواد بهشون فکر کنم، تو که دیگه جای خودت داری.
سری در تأیید حرفش تکان داد و به سمتش برگشت.

- از بهار خانم چه خبر؟
- خوب. البته امیرحسین خان هنوز ابرو محکم کرده ،ولی انگار کم کم داره راه میفته .هواش بهاری شده.
- غیر از این بود عجیب بود، بهار دختر با درایتیه و مهربونی ذاتی اش هر کسی رو به سمت خودش می کشه. خوشحالم که بالاخره به خواسته اش رسید.
- زیادی هم بله قربان گو.
- صلاح در اینه لابد.
- احتمالاً.
انگار دیروز بود که بهار را به بهانه ی خرید وسایل با امیرحسین خان شوکت آشنا کرده بود .حالا نسیم بهار در زندگی امیرحسین وزیده بود و به قول آرزو حال و هوای امیر حسین خان شوکت را بهاری کرده بود.
- یلدا کی بریم؟

romangram.com | @romangram_com