#باورم_شکست_پارت_726

تلخی که به جانش نشست مدتها خودش را هم فراموش کرد و اگر کمک محتشم ها نبود، به این زودی ها قد علم نمی کرد. در دلش آشوبی بود و بودن های جدید مرهمی بر زخمش شد و التیامی بر روحش.

- یلدا یادت باشه، پدر جون و مادر جون بشنوند ،از پا در میان. تو که این رو نمی خوای؟
بودن های خان جون و پدر جون و مونس به اندازه ی تمام عمرش پر رنگ بود ،اما هرگز نگذاشت بویی از ماجرا ببرند تا با خیال همان تصادف ساختگی که بعد ها خان جون برایش تعریف کرد زندگی کنند. به اندازه کافی از غصه اش خمیده تر شده بودند حال اگر می شنید که دیگر...


- امیرآراد نیومده امروز؟
- نه، کار داشت. شب می بینمش.
- یلدا... این چند وقت امیر آراد...
- میدونم زیاد اذیت شد، من مدیونشم.
دستی به موهایش کشید و از مقابل آینه برخاست. لبخندی روی لبش نشست و ذهنش گیر به محبت های ریز درشتش که خالصانه و با مدارا به جانش تزریق می کرد. گفته بود هستم و جانانه ایستاده بود. بعد از آن روز که طوفان به زندگش اش زده شد و هر تکه از وجودش را گوشه ای انداخت تنها مردش بود که هر تکه را از گوشه ای جمع و دوباره به هم متصل کرده بود. همچون چینی بند زده
مانده بود و کمک کرده بود تا سر پا شود. مانده بود تا تمام حسرت هایش را از نبودن هایی که به اجبار در طالعش نوشته بودند جبران کند. مانده بود تا برپا کند پیکرشکسته شده اش را. مانده بود و ساخته بود بدون آنکه ذره ای منت یا تحقیر در کلامش باشد.
سوغاتی فرنگی با عطر تلخش که گره به ابروهایش نشاند، امروز پای ثابت روزهایش بود


romangram.com | @romangram_com