#باورم_شکست_پارت_725

- یلداجان؟ خوبی؟
- سلام، بیا تو...
- اومدم سری بهت بزنم. چه خبر؟
- خوبم. کم کم باید آماده بشم برای ترم جدید. با این مرخصی تحصیلی کمی عقب افتادم.
لبخندی تلخ روی لبش نشست.

- فعلا مرخصی تحصیلی می گیری تا بتونی این موقعیت رو رد کنی. خودم هستم و کمکت می کنم. نمی خوام نگران چیزی باشی.
شوک خبر انقدر بود که مدتها گوشه ای خیره بماند و خاطرات همچون زهرش را مرور کند. مرور کرد و زهری کشنده در جانش نشست. انقدر گوشه ای نشست تا مجبور به گرفتن مرخصی تحصیلی شد ،آن هم با تدبیر مرد روزهای سختش که اگر با خودش بود درس را می بوسید و گوشه ای می گذاشت.
- امیرآرمان چطوره؟
- خوب، امروز عصر بر میگرده.
- به سلامتی.
و بالاخره کش مکش هایشان خاتمه یافته و آرزو راضی و خرسند عروس خاندان محتشم شده بود و در آرزوی مامان نرگس گفتن نمانده بود. جفتشان جور بود و پای ثابت شلوغی های خانه بودند

- یلدا جان، مامان دلم نمی خواد هیچ وقت غم به چهره ات ببینم. اتفاقی که افتاده به اندازه ی کافی سخت هست حتی با گذشت زمان فراموش نمیشه، اما یادت باشه من و بابا همیشه هستیم.

romangram.com | @romangram_com