#باورم_شکست_پارت_723

- کی خوب میشی عزیزترینم؟
نگاهش به چشمهای باز اما بی فروغش که افتادريال لبخندی روی لبش نشست لب زد "سلام"

- نمی خوای حرف بزنی؟ خسته نشدی ؟ من خسته شدم یلدا. میدونی چند روزه صدات رو نشنیدم بی انصاف؟ دارم کم میارم. من دارم کارم میارم.
و باز هم سکوت جوابش بود.

- من حرف بزنم؟ تو حرف نمیزنی خانم خانما؟ امروز رفتم خونه ی پدر جون. خان جون میگه یلدا نمیخواد برگرده خونه؟ گفتم فعلاً روزه ی سکوت گرفته.
دستش را در دست گرفت و انگشتش راپشت دست هایش کشید.

- هیچ چیز خوب نیست، وقتی حال تو خوب نیست، هیچ چیز برای من خوب نیست. تمرکز ندارم رو کارم، فکرم درگیر توئه. قرار ندارم، روزی ده بار زنگ میزنم و حالت رو می پرسم به امید اینکه تغییری کرده باشی، به امید اینکه به مامان گفته باشی امیرآراد رو می خوام.
اولین قطره اشک از چشمش فرو چکید و لبخندی تلخ روی لبش نشست.

- گریه کن و این سنگینی رو از دلت بردار قربونت برم. چرا عذاب، حالا که فهمیدی چی شده به غیر از اینکه عذاب بکشی چی عایدت شد؟ چرا به دایی ات نگفتی چیزی نگه؟ برای این که حالت بشه این؟ یلدا... عزیزم... داییت رو ببخش و بذار روحش به آرامش برسه.
مردمک هایش لرزان شد و فشار دستش بیشتر.

romangram.com | @romangram_com