#باورم_شکست_پارت_722
- این طوری ادامه پیدا کنه باید ببرمش زیر نظر روانشناس.
- دارم دیوانه می شم از فکر و خیال. کاش بهش می گفتیم دایی اش تموم کرده و خاکسپاری هم انجام شده. شاید بدونه و بره این بغض بشکنه و راحت بشه.
- نه مامان ،فعلاً صلاح نیست. دیروز هم که خان جون و عمه مونس اومدند، من خدا خدا می کردم چیزی نگن. اونها هم فکر می کنند از شنیدن خبر مرگ دایی یلدا اینجوری شده.
- باشه، تو کمک حال اونها باش تو این روزها. من مراقب یلدا هستم.
- ممنون مامان، به خاطر همه چیز. خیلی زحمت کشیدید این چند روز.
- کاری نکردم عزیزم. برو استراحت کن. شب بخیر.
با گفتن شب بخیری به سمت اتاقش رفت.
وارد اتاق شد و چراغ را روشن کرد. کتش را روی صندلی گذاشت و به سمتش رفت. چهره ی رنگ پریده اش دهن کجی می کرد. این چند روز به جز چند لقمه غذا ،آن هم با ضرب و زور چیزی نخورده بود. خم شد و گوشه ی ابرویش را بوسید.
کاش هیچ وقت حرفی به میان نیامده بود و این راز سر بسته می ماند. فهمیدنش بعد از این همه سال نفعی که نداشت هیچ، تماماً آشوب بود.
لباسش را عوض کرد و کنارش دراز کشید. دست چپش را روی زیر سرش گذاشت و صورتش را با نگاه وجب زد.
با انگشت اشاره ،تکه مویی را از روی صورتش کنار زد. دلش برای شیطنت های ریزش تنگ شده بود. ساکت و مغموم گوشه ای نشستن هم خودش را از پای در می آورد، هم اطرافیانش را نگران تر میکرد.
romangram.com | @romangram_com