#باورم_شکست_پارت_721

- بفرمایید، پدر جون.
- به کمکت احتیاج دارم، یلدا متوجه نشه، فهیم... یعنی... فهیم تمام کرد..
پلکهایش را روی هم فشرد و دستی پشت گردنش نشست.

- سکته کرده و تمام. من نمی دونم چطور این اتفاق افتاده ولی...
- من دارم میام پدر جون.
تماس را قطع کرد و به سمت اتاق رفت.
"نگاه یخ زده ی یلدای همیشه آرام قلب فهیم را از کار انداخت"...

- خسته نباشی.
- ممنون، یلدا بیداره؟
- آره، اما هیچ. عصر به آرزو گفتم بیاد اینجا، اونم با کلی خواهش و التماس که نمیشه و نمیام و یلدا رو بیارید بالاخره راضیش کردم، شاید این دختر بتونه کمی کمک کنه، اما...
- هیچی؟
سری به طرفین تکان داد و هیچی زیر لب زمزمه کرد.

romangram.com | @romangram_com