#باورم_شکست_پارت_719

نگاه یخ زده اش را بالا آورد و خالی از هر حسی نگاهش کرد. حالا دیگر چه فرقی می کرد. تنها یک جمله در سرش می چرخید" باورهایم شکست"...
از جایش بلند شد و به سمت بیرون رفت.

- یلدا می دونم آخرین باره می بینمت. دایی حلالم کن ،حتی اگر صد سال دیگه باشه. من بد کردم، من در حقت ظلم کردم. حلال کن.
به نفس نفس که افتاد و خس خس سینه اش راه تنفسش را تنگ کرد ،چشم فرو بست و از اتاق بیرون زد.

- خوابید؟
- ظاهراً.
دستی به صورت کشید و نفسش را بیرون داد.
- اگر محمود خان بفهمه...
- نباید بفهمن، همین قدر که یلدا فهمید کافیه. مرد و زنده شد. مامان برای چند لحظه حس کردم از دست دادمش.
- خدا نکنه مامان. غم نگاهی که داشت بی علت نبوده پس. چطور تونسته؟
- خدا به داد برسه. تاب نیاوردم و زنگ زدم بیمارستان. گفتند حالش خوب نیست و تحت مراقبت های ویژه ست.
- با این اوضاع معلوم نیست چه اتفاقاتی بیفته.

romangram.com | @romangram_com