#باورم_شکست_پارت_718

- "فهیم ، من دوستت داشتم، بخدا دوستت داشتم. خدا لعنت کنه جلال رو. روزهای اولی که باهات آشنا شدم، پا پی ام شد و من اهمیت ندادم. خوشم اومده بود ازت و دلم باهات خوش بود. تا نامزد کردیم ، جلال باز هم سر راهم اومد. یک روز سر راهم رو گرفت و گفت می دونی فهیم مشکل عقلی داره؟ وای فهیم دنیام سیاه شد وقتی این رو گفت. نامرد می دونست روز دوشنبه میری دکتر و من رو آورد و دیدمت. بعد از اون بود که حس اینکه دروغ گفتی و بهم نگفتی مریضی عقلم رو ازم گرفت و اون اتفاقات افتاد. تو این مدت هم از بس جلال مهربونی کرد و هی گفت فهیم گناه داره، آزارش نده و انقدر مهربونی خرج کرد که خام خودش شدم و به سمتش رفتم.روزگارم شده آخر بیچارگی. اینقدر خودش رو خوب نشون داد تا به پیشنهاد ازدواجش جواب مثبت دادم. حالا تموم دردم از سر باز کردن تو بود که اون پیشنهاد جلال به نظرم بهترین راه حل بود.
تنها چیزی که تونستم بگم یه جمله بود."چه پیشنهادی؟"
"گفت باید بهت بگم که میدونم مریضی و این حرف رو از علی شنیدم، ولی اگر بخوای بگی بقیه هم می فهمند مریضی و تو به این موضوع به شدت حساسیت داشتی . نمی دونم از کجا فهمیده بود که فقط فهیمه و علی می دونند و به من گفت برای اینکه برای همیشه راحت بشی باید بگی علی این کار رو کرده و قسمش بدی به علی چیزی نگه، و گرنه دست خودت رو میشه. و این فرصت به ما می داد و می تونستیم کارهای آخر رو انجام بدیم و بریم. کارها انجام شد و بعد از ازدواجی که هیچ کس دعوت نبود، از ایران خارج شدیم. همه چیز خوب بود ،ولی کم کم رنگ عوض کرد و بد اخلاقی هاش شروع شد. روزگار رو سیاه می کرد و راه به جایی نداشتم. ذره ذره هر چی داشتم رو ازم گرفت و در نهایت دست خالی فرستادم خونه ی پدرم. فهیم من پشیمونم، تو رو خدا من رو ببخش. من اشتباه کردم، بیا از اول شروع کنیم."
دنیا دور سرم می چرخید. از رو دستی که خورده بود، از حماقتم، از علی که رفیقم بود و به یک زن و اوهاماتش فروخته بود. گوشی تلفن رو به دیوار کوبیدم و از شدت حرص روی زمین افتادم.
روزگارم شد کابوس . نه شب داشتم نه روز. جون دادم و هر روز مردم و زنده شدم. علی و فهیمه رو فدای چی کرده بودم. اگر گوش داده بودم و بعد از رفتن سودابه تحت نظر می موندم ،افکار مالیخولیایی ام رشد نمی کرد و دشمن پنداری نمی کردم و دنیا و آخرتم رو خراب نمی کردم.
زمان چرخید، فصل ها عوض شد و من هر روز با دیدن بزرگ تر شدن یلدا و جفایی که در حق پدر و مادرش کردم جون دادم. خودم رو با کار سرگرم کردم. حتی ازدواج تحمیلی هم نجاتم نداد . همونطور موندم تا امروز که دارم می سوزم.
- شما چکار کردید؟ بر اساس یه حرف؟ بدون هیچ سؤالی؟ بدون هیچ تحقیقی؟ مثلا اگر پدر مادر شما می فهمیدند شما تحت درمان هستید چی می شد؟
- مشکل من حادتر از این چیزها بود. این که می بینی نتیجه ی سال ها مشاوره رفتن و دارو خوردنه ،وگرنه که من همون فهیمی بودم که کمر به قتل عزیزانم بستم.
روزی که فهمیدم سرطان دارم تا شب تو خیابون راه رفتم و خندیدم. جواب گرفته بودم و دیر و زود داشت، اما سوخت و سوز نداشت.
- چطور این همه سال با این عذاب وجدان کنار اومدید؟
- کنار نیومدم. من رو تو خودش حل کرد. فقط خدا از سر تقصیراتم بگذره وگرنه که بنده ی خدا ...
سرش را بالا آورد و نگاهش کرد. تمام این سال ها از دیدنش شرمنده بود . می دانست بخشیده نخواهد شد ،اما باید می گفت. این راز سالها خاری در چشم و دلش بود و امروز اعتراف کرده بود.

- یلدا، میدونم میشنوی. دایی، نمی خوام حلالم کنی، فقط بدون که من مریض بودم و بزرگترین اشتباهم این بود که پایه ی زندگیم رو روی پایه ی سستی بنا کردم و خودم و بقیه رو دستخوش حوادث کردم.

romangram.com | @romangram_com