#باورم_شکست_پارت_717

نگاه خیره اش حرف داشت ، اما عاجز بود از رمز گشایی کلام نگاهش.

- بدبختی وقتی شروع میشه که دلت بعد از کاری که می کنی آروم نمی گیره. حال من هم همین بود.
ماه ها گذشت و من عین دیونه ها پناه برده بودم به داروهای آرام بخش. اون روزها درد زیاد بودو بدترین درد پشیمونی بود که فایده ای نداشت.
روزگارم سیاه بود و اگر محمود خان و آقا جونم نبود همون روزها تموم بودم و ای کاش کمک نمی کردند و با درد خودم میمردم.
یلدا و بی تابی هاش رو که می دیدم ،دلم مرگ می خواست و روی نگاه کردن تو چشم کسی رو نداشتم. با دست خودم زندگی دو نفر رو تموم کرده بودم و یک عده رو عزا دار و خودم رو بیچاره ی دو عالم کردم.
سرش را چرخاند و یلدای مغموم و در بهت فرو رفته، دلش را پاره پاره کرد. می دانست بعد از شنیدن حال و روزش بهتر از این نخواهد بود ،اما ...

- روزها می گذشت و کم کم حال یلدا هم بهتر میشد. خان جون و محمود خان با وجود شوکی که داشتند ،دل به این دختر دادند و شد همه ی جون و عمرشون. انگار قرار بود یلدا زندگی رو بهشون برگردونه.
به خودم که اومدم دیدم سالگردشون رسیده و من رو سیاه نه راه پس دارم و نه راه پیش. اون روز هیچ وقت یادم نمیره. من هر سال تو این روز دوبار می شکنم.
اون روز همه خونه ی محمود خان بودند و من برای فرار از جمع به خونه پناه برده بودم. در رو که باز کردم صدای تلفن بالا رفت و گوشی رو برداشتم.
با شنیدن اسمم از زبون زنی که پشت خط بود، تمام محتویات معده ام تا حلقم بالا اومد. دیوانه شده بودم و نعره می کشیدم و بد و بیراه می گفتم.تا اومدم گوشی رو قطع کنم جمله اش مانع شد" دروغ گفتم فهیم، دروغ گفتم، با علی و فهیمه کاری نداشته باش"
سکوت تنها عکس العملی بود که تونستم انجام بدم و اون هم به حساب این گذاشت که می خوام بشنوم.
هر جمله ای که می گفت بیشتر فرو می ریختم. دنیا تنگ و تاریک می شد و قدرت حرکت نداشتم.

romangram.com | @romangram_com