#باورم_شکست_پارت_716
نگاهش را تا یلدا بالا آورد، سکوت مرگ بارش دلش را خون کرد و اشکش را روان.
- یلدا می شنوی؟ میخوام بلندت کنم و ببرمت . حواست با منه ؟
سکوت و نگاه خیره اش را که دید،عاصی و کلافه دست زیر زانوش انداخت و دستش به زیر گردن نرسیده ...
- صبر کن، نبرش... این آخرین باریه که می بینمش.
- به خدا که حق داره اسمتون رو هم نیاره. چطور تونستید این کار رو بکنید؟
- بذار بمونه، تو رو جان یلدا...
نگاه تیزی که به سمتش رفت، لب فرو بست و سرش را محکم روی بالش فشرد.
- یلدا.
روی کاناپه نشاندش. دستش را در دست گرفت .
- بریم، چرا حس می کنم متوجه هستی، اما سکوت کردی؟ یلدا عزیزم حواست هست؟
romangram.com | @romangram_com