#باورم_شکست_پارت_715
رفت و یلدا را بر جای گذشت.
- مامان...
- یلدا، عزیزم، یلدا... خدایا شکرت.
نفس را به راحتی بیرون داد و شقیقه اش را نرم بوسید. تنش را روی کاناپه بالا کشید و به خودش چسباند. جانش در آمده بود . لحظه ای کبود و چشمش روی هم افتاده بود، دنیا برای خودش هم سنگین شده بود.
- دختر کشتی من رو. ای خدا... نفست که رفت، نفسم رفت.
سکوت و سکوت. گویی در خلسه فرو رفت و بود.
- یلدا دایی...
نگاه تیز امیرآراد که رویش نشست ،سرش پایین افتاد .
- اگر جای من بودید، شاید حق می دادید؛ ولی اون روز خودم هم حق رو به خودم ندادم. اون اتفاق همه چیز رو به هم ریخت. من باعث شدم مادرم پیرتر و آقا جونم از غصه ی نبودن فهیمه درمان رو ول کنه و زودتر به کام مرگ فرو بره. کمر محمود خان خم شد و اشک چشم خان جون و عجز و لابه های عمه مونس و در نهایت عذابی که به جون خودم نشست، کمر شکن بود. عذابی که تا حالا چنگش رو برنداشته و بیچاره ام کرده.
- شما جوری حرف می زنید انگار محق بودید. از دست دادن یک زن باعث میشه کمر به قتل ببندید؟
- برای من که مریض بودم آره، محق نبودم اما چیزی به این سمت هدایتم می کرد.
romangram.com | @romangram_com