#باورم_شکست_پارت_714
بیچاره شدن من دقیقاً از وقتی شروع شد که فهیمه ی عزیز من هم تصمیش رو عوض کرد و همراه علی راهی شد. راهی شد و دیگه هیچ وقت برنگشت. خواهر عزیزم رو با دست خودم به کام مرگ فرستادم.
دستش را روی دهانش کجاست و جیغ خفه ای کشید. چیزی را که می شنید در باورش نمی گنجید. اشکهایش روان و لرزش تنش بیشتر شد. درد می کشید و راه به جایی نداشت. تنش می سوخت از داغ کینه ای که روزگارش را به تلی از خاکستر تبدیل کرده بود.
فشار دستهایی را روی تنش حس می کرد ،اما حجم اطلاعات دریافتی اش به قدری بود که که هر لحظه در آستانه ی جان دادن بود. باورش نمی شد کسی که اینجا و در این حال نزار افتاده، قاتل جان باشد.
تصویر رقصان علی و فهیمه روبرویش بود و دلش رفتن می خواست. نفسش تنگ و تنگ تر و رنگ چهره اش به کبودی رفت.
- یلدا، یلدا ... عزیزم... نفس بکش قربونت برم. یلدا نفس، نفس بکش لامصب...
دنیایش در سیاهی فرو رفت و دستش در دست علی و فهیمه نشست.
- مامان، من می خوام برم اونجا.
- اونجا جای تو نیست. برگرد پیش خان جون.
- چرا نرم؟
- دختر خوبی باش و برگرد.
- مامان...
romangram.com | @romangram_com