#باورم_شکست_پارت_713


- تو اون مدت هر چقدر فهیمه گفت برو دنبال درمانت ،اهمیت ندادم که ندادم. فقط یه چیز توی سرم می چرخید و تا به اون نمی رسیدم آروم نمی گرفتم. من مریض بودم و با ادامه ندادن روند درمان و اون اتفاقی که افتاد ،کم کم حس کینه و انتقام رو در من تقویت کرد.
- دایی شما چکارکردید؟ چرا درست حرف نمی زنید. اصلاً این حرفها چیه؟
مردمک های لرزانش، دلش را به درد آورد و یک لحظه از گفتن پشیمان شد اما...

- اون روزها گوشه ی اتاق افتاده بودم و با افکار بیمارم کینه روی کینه می گذاشتم و دل خودم رو آروم میکردم. رفتن سودابه تقصیر علی بود و حالا علی باید تاوان می داد.
لبخند مرموزش، اشک یلدا را روان و دست امیر آراد را دورش محکم کرد.

- شنیده بودم علی قراره بره شمال و کاری داره. فهیمه گفته بود می خواد باهاش بره ،ولی تو گریه کرده بودی که میخوای پیش خان جون بمونی.
فهیمه هم طاقت نمیاره و تصمیم رفتنش کنسل میشه. فرصت از این بهتر می شد؟ اون روز بهش لقب فرصت طلایی دادم .
روزی که می خواست بره ،خیلی عادی لباس پوشیدم و رفتم خونه ی محمود خان. تعجب تو چهره ی همه بیداد می کرد، نقابم رو گذاشته بودم و از در صلح وارد شده بودم. اون روز به بهانه ی بازی کردن با تو به باغ رفتم و یک راست سراغ ماشین علی رفتم
نگاهش بهت زده و تنش لرزان تر شده بود. صاف نگاهش می کرد و قادر به پلک زدن هم نبود.

- بازی کرده بودن ،اون هم بازی کردن با جون یک آدم. آدمی که به ظن خودم زندگی ام رو به باد داده بود. باید کارم رو می کردم ،پس بدون هیچ عذاب وجدانی کارم رو انجام دادم و با فرستادن تو به خونه ،خودم هم خداحافظی کردم و زدم بیرون.

romangram.com | @romangram_com