#باورم_شکست_پارت_712

مدتی که گذشت و هیج خبری از سودابه نشد، خیال زد به سرم که نکنه پشیمون شده باشه؛ برای همین رفتم سراغش که ای کاش قلم پاهام می شکست و نمی رفتم.
- چی شده بود؟ مرده بود؟
لیوان آب میوه را روی میز کنار دستش گذاشت.

- کاش مرده بود. وقتی در زدم مادرش گفت دیگه نیست و ازدواج کرده و رفته. دنیا دور سرم چرخید و با زانو روی زمین افتادم. باورم نمی شد چیزی رو که شنیده بودم. ازدواج کرده بود، اون هم در عرض دو هفته؟ چیزی نفهمیدم. یک وقتی متوجه دور و اطرافم شدم که دیدم بیمارستانم و بابات بالای سرم ایستاده. با دیدنش دنیا دور سرم چرخید .دلم میخواست دق دلم رو در بیارم، ولی رمقی نداشتم که بخوام از جا بلند شم. فقط گفتم از اینجا برو.
شوک زده نگاهم کرد، اما بیرون نرفت . سرُم که تموم شد، با التماس فهیمه حاضر شدم باهاشون برم خونه. اما نه جونی داشتم و نه توانی برای مقابله، نه حرفی زدم، نه گله ای کردم
"کینه" ، تنها چیزی که وجود داشت کینه بود و کینه. کینه ای که بزرگ و بزرگ تر شد و مثل پدری که بچه اش رو بزرگ می کنه شاهد بزرگ شدنش بودم. با لذت به بزرگ شدنش نگاه می کردم و پر و بالش می دادم.

- سلام
سرش به سمت در برگشت و امیرآراد را که آستانه ی در دید، لبخندی تلخ روی لبش نشست. به موقع آمده بود.

- خوب هستید دایی؟
- راحت می شم پسر جان. دمل چرکی سر باز کرده و داره تخلیه می شه.
خنده ی هیسترکی که کرد، یلدا را یک قدم به عقب راند، اما نگاه ترسیده اش را جدا نکرد.

romangram.com | @romangram_com