#باورم_شکست_پارت_711
- باید باهاتون حرف بزنم و باید اون هم کنارت باشه.
نگاهش را دنبال کرد که میان پنجره و در اتاق در رفت و آمد بود.
- منتظر کسی هستید؟
- نه،دارم از آخرین لحظات استفاده می کنم.
سرسختانه تلاش می کرد ذهنش را از این موضوع فاصله دهد.
- کسی از زمان مرگ خودش خبر نداره.
- زندگی ای که من برای خودم خواستم ،با یه دروغ به هم ریخت و حالا با این مریضی پیشرفته چه فرقی داره کی بمیرم. چند روز زودتر و راحت تر.
- چه دروغی؟ انقدر مهم بوده؟ منظورتون اینه که حرف...
غرق در خاطرات بود و از این دنیا کنده.
- وقتی سودابه بهم گفت علی بهش گفته دیوانه شدم، ولی وقتی قول داد میمونه و از دروغم می گذره، دلم گرم شد به بودنش. قرار شد منتظر بمونم تا خبر بده. خبری که مدتها بعد به من رسید، اما نوشدارویی بود بعد مرگ سهراب.
وقتی اومدم بیرون ته دلم از خودم و رفتارم راضی بودم که تونستم راضیش کنم. وقتی اومدم خونه دیدم فهیمه و علی هم هستند. انقدر از بابات عصبانی بودم به خاطر کاری که کرده بود که بدون سلام و احوال پرسی جلوی چشمهای حیرون همه رفتم تو اتاق. تنها دلیلی که کاری نکردم این بود که سودابه قول داده بود میاد و کنارم زندگی می کنه. زمان خواسته بود.
romangram.com | @romangram_com