#باورم_شکست_پارت_703
- حالا باید ببینم چی میشه؟ من به مامان گفتم ؛ولی تا وقتی امیرآرمان حرفی نزنه که نمیشه تو خونه عنوان کرد.
- نگران نباش حالا، من یه جوری از مامان می پرسم ببینن برنامه ای هست یا نه. هرچند، اگر چیزی بود حتما می گفت.
- الان خواستی یادآور بشی عروس محبوبی؟
سکوت بهترین جواب است دیگر. نگاه خندانش را نادیده گرفت و به سمت بیرون از کلاس رفت.
- با امیرآراد میری؟
- نه، امروز کلاس نداره. ماشین آوردم بریم.
- نه، قرار شد با امیر آرمان برم حرف بزنم.
"باشه" ای گفت و با هم به سمت خروجی رفتند.
- یلدا ، بابا جان تکلیف این سند ها چی شد.
- من واقعا نمی دونم. آخه من احتیاجی ندارم به اونها ولی دایی من رو توی عمل انجام شده قرار داد.
- حالا که فعلاً خبری نیست. من هم اگر گفتم برای این بود که کمی در این مورد فکر کنی ؛ا گرنه که عجله و نیازی نیست.
- یک فکراهایی دارم ،ولی فعلاً تصمیم نهایی نگرفتم.حل میشه.
romangram.com | @romangram_com