#باورم_شکست_پارت_701
- احتیاج دارم روزی که می خوام حرف بزنم، تو هم اینجا باشی.
- در خدمتم، اما قراره شما چه حرفی بزنید که من باید باشم؟
- متوجه میشی پسر جان، فقط ازت یه تقاضا دارم.
تنش را کمی جلو کشید و با صدای آهسته تر ادامه داد
- شنیدن حقایق سخته، امیدوارم پشت و پناه خوبی باشی و تنهاش نذاری.
استرس ناشی از کلامش را پنهان کرد و در سکوت شنونده ماند.
- عذاب روی دوش من باید پایین گذاشته بشه تا راحت بشم.
- و حتما این عذاب با گفتن به یلدا تمام میشه؟
- متأسفانه همینطوره.
با آمدن یلدا مکالمه اشان خاتمه یافت، اما ترس از رازی که باید گفته می شد تا عذابی از دوش برداشته شود ،ذهنش را درگیر کرده بود و این میان تنها نگرانی اش یلدا بود.
- بریم؟
romangram.com | @romangram_com