#باورم_شکست_پارت_700
سرش به پشتی مبل تکیه داد و چشم هایش را فرو بست.
- من فردا عصر میام دنبالتون .
- باشه. منتظرت می مونم.
فنجانهای چای را از روی میز برداشت و به سمت آشپزخانه رفت.
- امیر جان، من عمرم به دنیا نیست، خودم بهتر از هر کسی می دونم. چند ماه پیش دکتر گفت سه ماه ،ولی از اون گذشته و من هنوز زنده ام اما...
- خب این رو بگذارید به حساب روند درمانتون.
سری به تأسف تکان داد.
- نه، ملک الموت رو میبینم، ولی یه خواهشی دارم ازت.
- بفرمایید.
- من باید یه ماجرایی رو برای یلدا بگم و بعد بمیرم.
در سکوت نگاهش کرد و منتظر ادامه ی جمله اش ماند.
romangram.com | @romangram_com