#باورم_شکست_پارت_699
- بله.
- و خوش گذشته؟
لبخندی روی لبش نشست و نگاهش قفل نگاه با اقتدار امیرآراد شد که در سکوت تماشایش می کرد.
- دروغه اگر بگم نگذشته، ولی فکر و خیال بیماری شما اذیتم می کنه.
- این هم تموم میشه
"دایی" فریاد گونه اش ،لبخند روی صورت رنجورش را پررنگ تر کرد.
- زیاد مطمئن نیستم تا روزی که زنده هستم همین قدر مهربون باقی بمونی.
- چرا باید تغییر کنم؟
- دلم نمی خواست این رو خودم بهت بگم ،اما فکر می کنم زمان گفتنش نزدیکه.
پلکهایش را روی هم فشرد و نفسش را کلافه بیرون داد.
- کاش یک باره بگید و راحت کنید خودتون رو
- اون موقع که بگم اول اسارته.
romangram.com | @romangram_com