#باورم_شکست_پارت_698

- یلدا قبلاٌ انقدر نق نمی زدی ، چطور عوض شدی دایی؟
- قبلاً شما مریض نبودی؟ قبلاً شما بیخیال نبودید، قبلاً یه پاکت با چند سند به دستم نرسیده بود.
- اینها باعث نق زدن می شه دختر جان؟ نه تو همون دختر بچه ی چهار ساله ای، نه من همون فهیم سالم؛ وگرنه جات رو دوشم بود و قلمدوشت می کردم تا انقدر بخندی که یاد بره چی میخواستی بگی.
آب دهانش را با بغض فرو داد و اشک در چشمش نشست.

- دایی من می خوام برم خونه ی خودمون.
- خان جون رفته جایی ، فعلاً اینجا می مونی؟
- دایی شما زور میگی، من باید برم، کار دارم.
- چه کاری؟
- نمی تونم بگم.
لبخندی صورت را پر کرد و بابت شیرین زبانی اش بوسه ای رو صورتش گذاشت و قلمدوش آنقدر چرخاندش تا صدای خنده اش تمام خانه را گرفت و دلش را جلا داد.

- من فردا میام دنبالتون با هم بریم. تو این چند وقت کمی غافل شدم ازتون.
- یک ماهی هست عقد کردید؟

romangram.com | @romangram_com