#باورم_شکست_پارت_697
- عمه مونس دارید اذیت می کنید؟
- نه عمه جان، نه قربونت برم. الهی که همیشه با یاد آوری اتفاقات گل لبخند روی صورتت بشینه.
یه سمتش رفت و محکم در آغوشش گرفت.
- می دونید خیلی دوستتون دارم ؟ با اینکه بابا و مامان نبودن ،اما شما نذاشتید من احساس کمبود کنم. برای تمام کارهایی که انجام دادید سپاسگزارم.
دستی روی دستش کشید و لبخندی از سر رضا روی لبش نشست.
- دایی شما چرا لج می کنید؟
- یلدا!
- اجازه بده امیرآراد. من نمی فهمم برای چی یه بار امتحان نمی کنید دایی.
با لبخند نگاهش می کرد و به این تلاش عبثش دل می سوزاند. آخر ماجرا آرزوی مرگش را خواهد کرد. این را به خود قول داده بود و پای قولش ایستاده بود.
نگاهش را به داماد جدید انداخت که با وقار نشسته بود و به حرف های دردانه اش گوش می داد. لبخندی از سر عاقبت بخیری یلدا از این مرد تمام عیار روی لبش نشست.
- دایی؟ حواستون هست به من؟ من دارم حرف می زنم شما با لبخند به امیرآراد خیره شدید؟ خدای بزرگ از دست شما مردها.
romangram.com | @romangram_com