#باورم_شکست_پارت_694
با تعلل از آشپزخانه بیرون رفت و به سمت اتاق راه افتاد. کلید برق را زد و در نیمه باز اتاق را کامل باز کرد و وارد شد.
- تو چرا نخوابیدی؟
تکیه اش را به تاج تخت داد و خیره نگاهش کرد. معطل کردنش ناشیانه ترین حرکتی بود که می توانست انجام دهد. لبخندش را دزدید و به حالت اولیه برگشت و سرش را روی بالش گذاشت.
- یلدا، چراغ رو خاموش کن. من خیلی خسته ام.
- الان.
به سمت کلید برق رفت و چراغ را خاموش کرد و به سمت تخت برگشت. آرام روی تخت دراز کشید و پتو را تا زیر گلویش بالا کشید.
- امیرآراد.
- جانم.
- الان من اینجام، به نظرت مامان نرگس چه فکری می کنه؟
- مامان هیچ فکری نمی کنه، یلدا به این چیزهای بی ارزش فکر نکن. من رو هم کلافه نکن.
- ببخشید، نمی خواستم ناراحتت کنم.
آپاژور را روشن کرد و صاف سر جایش نشست.
romangram.com | @romangram_com