#باورم_شکست_پارت_693

تکه ای از موی افتاده روی صورتش را پشت گوشش فرستاد و سرش را به بازویش تکیه داد.

- ماه پیشونی...
- جانم.
گفته بود اولین ها ماندگارند و حالا اولین "جان" ی که نثارش کرد، تنگ دل خودش هم چسبیده بود.

- خسته ام یلدا، خوابم میاد.
- باشه، تا تو بری اتاق، من هم اینا رو جمع می کنم. بمونه رنگ می گیره.
- زودتر.
مچ دستش را فشار ی داد و از جایش بلند شد.

- یلدا...
- اومدم.
دو دور شستن ماگ ها ،زمان زیادی برایش نخریده بود. در آغوشش رفته و بوسه هایش را تجربه کرده بود، اما این مقوله کمی استرس زا بود.

romangram.com | @romangram_com