#باورم_شکست_پارت_692

- چه بهتر ، همینجا میمونی و من رو خوشحال میکنی.
- امیرآراد، من جدی می گم.
تنش را بالا کشید و دستش را دورش حلقه کرد.
- من هم جدی گفتم. تا به حال دیدی من از سر مزاح حرفی زده باشم؟
- نه، ولی فردا...
- نه پدر جون چیزی میگه و نه تو مجبور به توضیح هستی. پس به این چیزها فکر نکن.
تنش را آزاد کرد و روبرویش نشست.

- کلاً ازت بعید می دونم این حرکات رو.
- کدوم حرکات؟ یادت رفته من آدم هستم، نه ربات.
- با اون خشک بودن تو و زهر چشم گرفتن هات ،شبیه ربات بودی.
- بودم ،ولی نه برای تو.
- برای من که سوغاتی فرنگ بودی.
خنده ی بلندش در جا ساکت شد و چشمهایش روی هم افتاد. دستش چنگ بازویش شد و خون به سمت صورتش هجوم آورد و در خلسه ای شیرین فرو رفت.

romangram.com | @romangram_com