#باورم_شکست_پارت_688
دستانش را آزاد کرد و رهایش کرد. کتش را در آورد و روی مبل انداخت و به سمت آشپزخانه رفت.
- زحمتتون میشه مهندس.
- امشب، شب شماست.
ابرویی بالا انداخت و ساک دستی را برداشت و به سمت اتاق رفت.
- یلدا، چیزی خواستی بگو.
- چیزی لازم ندارم. ممنون.
لباس را با تاپ قرمز و شلوار مشکی عوض کرد و موهایش را باز کرد و روی شانه اش ریخت. دستی به موهایش کشید و از اتاق بیرون زد.
دستش را دور کمرش حلقه کرد و صورتش را روی کمرش چسباند.
- امیرآراد.
از روی شانه نیم نگاهی انداخت و سرش برنگشته ثابت ماند.
romangram.com | @romangram_com