#باورم_شکست_پارت_687

- بیشتر استرس و ترس داشتم. بغض داشت خفه ام می کرد.
شالش را کشید و چانه اش را روی سرش ثابت کرد.

- چی باعث شده استرس بگیری نمی دونم. در هر حال هر چی بود ،تموم شد.
- آره، تموم شد و تو حالا مال منی و من چقدر منتظر امروز موندم.
خنده اش را رها کرد و دستش را روی دست های قفل شده ی دور کمرش گذاشت.

- تموم این انتظار جانکاه ، سه ماه هم نشد.
- همون هم زیاد بود.
- امیرآراد...
بوسه ای روی مویش گذاشت و "جانم "ی نثارش کرد.

- یک سؤال تکراری
- نه، زود نبود و هیچ عجله ای هم نکردیم. حالا هم تا من نسکافه آماده می کنم، لباست رو عوض کن و بیا.

romangram.com | @romangram_com