#باورم_شکست_پارت_686
- حلال، طیب و طاهر، اما احتیاط شرط عقله.
- چشم.
- حالا بلند شو که یک لنگه پا ایستاده.
خنده اش به هوا رفت و آویزان گردن خان جون شد.
- از سد عمه مونس چطور گذشتید؟
- عمه مونس به روزتر از این حرفهاست. در کل بگم ما سه تا خیلی آپدیت هستیم.
خنده ی بلندشان فضای اتاق را پر کرد و با برداشت کیف دستی کوچکی از اتاق بیرون آمد.
- خوش آمدی.
دستش را دور بازویش پیچید و با هم وارد شدند. عجیب این خانه را دوست داشت. حس آرامشی که در خانه بود برایش ملموس بود.
دستی دورش پیچید و درگرمایی دلچسب فرو رفت. سرش که به سینه اش چسبید ،دستش شل شد و ساک از دستش رها.
- امروز اذیت شدی؟ خسته شدی؟
romangram.com | @romangram_com