#باورم_شکست_پارت_68
- خواست خدا بود وگرنه به ناحق مشکل گریبانشون رو میگرفت.
سلامی داد و به سمت حاج خانم شریفی رفت. این زن در نوع خودش کم نظیر بود و تمام عمرش را صرف کارهای خیر کرده بود. وقت و ثروتش را در این راه گذاشته بود و راضی از این موضوع.
- سلام به روی ماهت. خوبی یلدا جان.
- ممونم حاج خانم. خوب هستید شما؟
- الحمدلله مادر.
از تعارفات معمول فاصله گرفت و کنار خان جون نشست.
نگاه نکرده هم می شد فهمید حال مساعدی ندارد. لابد باز هم خواب عروسک دیده بود. دستش را گرفت و سؤالی نگاهش کرد.
شانه بالا انداختن یعنی بی حوصله است. پس سؤال و جواب را به وقت دیگری موکول کرد.
- داری جایی میری یلدا جان؟
با تکانی که خان جون وارد کرد از خیال بیرون آمد و نگاه گیجش را به حاج خانم شریفی داد، اما هنوز کلمه ای از دهانش بیرون نیامده بود که عمه مونس به دادش رسید.
- داره میره دنبال پدر جونش.
- به سلامتی . چشمتون روشن.
romangram.com | @romangram_com