#باورم_شکست_پارت_679
- امیرآراد...
دستش را کشید و تنگ در آغوشش گرفت. چادرش از روی شانه اش سر خورد و زیر پایش جمع شد.
- دیدی با خودت چه کردی؟ آخ یلدا من با تو چه کنم؟
- دست خودم نبود. مامان و بابام نبودن و جای خالیشون خفقان آور بود.
- می دونم عزیزم، می دونم.
دستش را از زیر کت رد کرد و دور کمرش حلقه کرد.
- ببخشید. نتونستم خودم رو ...
- می دونم و لازم به توضیح نیست. آروم تری الان؟
- آره خوبم.
دستش را قاب صورت مهتابی اش کرد و بوسه ای عمیق روی پیشانی اش نشاند. چشمهایش را بست و باز هم به خود فشردش.
- بیا برو کمی آب بزن به صورتت تا حالت جا بیاد.
romangram.com | @romangram_com