#باورم_شکست_پارت_678

جمله اش اشک در چشم ها نشاند و در آغوش محمود خان بیشتر فشرده شد.

- آروم باش. بابا و مامانت اینجا هستند و می بیننت .آروم عزیزم.
ضربه ای نوازش گونه به کمرش زد و جدا شد. جدا که شد ،نگاهش در نگاه پر بغض فهیم نشست و به آغوشش پناه برد. این بار یاد مادرش پررنگ تر بود.

- اجازه می دید من این دخترم رو بغل بگیرم.
سرش را از شانه ی فهیم برداشت و نگاهش تا نگاه امیر ارسلان بالا آمد. به سمتش رفت و نرم در آغوشش قرار گرفت.
قرار بود جای پدرش را پر کند و برایش پدری کند.
تبریک ها میان گریه و خنده گذشت و شیرینی خورده و امضا زده بود ، اما تمام مدت نگاه بی تاب و نا آرام امیرآراد به دنبالش کشیده.

- یلدا...
صدای محکمش کمی بوی دلخوری نداشت؟ به سمتش رفت و دست در دستش نهاد و به سمت اتاق رفت.

- یک کلمه بگی من می دونم و تو.

romangram.com | @romangram_com