#باورم_شکست_پارت_677
خنده ی مستانه ای به شیرین زبانی دخترکش زد و در هوا چرخاندش و صدای خنده ی سر خوشش باغ را پر کرد.
- برای بار سوم می پرسم ،وکیلم؟
با صدای آرزو که زیر لفظی می خواست به خود آمد و نگاهش به جعبه ای که مقابلش قرار گرفت ،کشیده شد. نگاهش تا نگاه امیرآراد بالا آمد و لب زد "بابام نیست"
نگاه به اشک نشسته اما آرامش، دل امیر آراد را خون کرد. چشمهایش را بست و قطره اشکی فرو ریخت.
- با اجازه ی پدر جون و مادر جون بله.
بغضش در میان دست و هلهله گم شد و دلش از این بله ی آرامی که داد بود ،قرار گرفت. با انگشت اشکش را گرفت.
بله ی محکم و پر اقتدار امیرآراد به گوشش نشست و بار دیگر صدای هلهله بلند شد.
- مبارک باشه.
بی قراری یلدا کلافه اش کرده بود و راهی به جز حفظ ظاهر نداشت. حلقه ها که مقابلش قرار گرفت، دست پیش برد و حلقه را در انگشتش گذاشت و دستش را بالا برد و بوسه ای نرم پشت دستش نشاند.
بوسه ی محمود که بر سرش نشست، بغضش تنگ تر شد
- پدر جون ، کاش بابا علی ...
romangram.com | @romangram_com