#باورم_شکست_پارت_676
- شناسنامه ها لطفاً.
شناسنامه ها را گرفت و مشغول شد.
- استرس نداشته باش.
دستش را فشاری داد و در سکوت نگاهش را پایین انداخت و دلش بی تاب شد.
- یلدا، آروم باش و بخون.
قرآن را از نرگس گرفت و نگاهش را روی آیات چرخاند تا آرامش از دست رفته اش برگردد.
- به سلامتی و میمنت. عروس خان سرکارخانم یلدا تابان...
قطره اشکی از چشمش چکید و "بابا"ی زیر لبی اش ،گره ی ابرو های امیرآراد را محکم کرد. نگاهش روی سفره ی عقد ساده اما دوست داشتنی اش که در برابر اصرار های نرگس، همین را انتخاب کرده بود چرخید و در نهایت نگاهش به آینه و مرد کنارش ختم شد ،چشم فرو بست و ...
- بابا من نمی خوام عروس بشم.
- تو همین الان هم عروس منی، ولی چرا نمیخوای عروس باشی؟
- نمی خوام از پیشتون برم.
romangram.com | @romangram_com