#باورم_شکست_پارت_675
از جایش بلند شد و دست نرگس را گرفت. جانش پر از استرس بود و گلویش خشک.
- خوبی یلدا؟ چی شده؟
- نمی دونم. استرس دارم.
دستش را نرم فشرد و گذاشتن پلک هایش را به نشانه ی آرامش روی هم فشرد.
- بیا مامان، بیا بریم اونجا بشین.
- م...من...
- یلدا، این رفتارت نگران کننده ست. آرزو بیا اینجا.
نگاهش تا نگاه امیرآراد بالا آمد که آرام، اما عمیق نگاهش می کرد. کت و شلوار مشکی اش خوب بر تنش نشسته بود و برازنده ترش کرده بود. دستش در دست آرزو نشست و پایش بی فرمان به سمتی که ایستاده بود کشیده شد.
میانه ی راه که رسید، دستش در دست دراز شده ی امیرآراد نشست و آرامش به جانش ریخت. تشنه ای بود که به آب رسید بود. نگاهش را نگرفت و خیره به مردمک های سیاهش سر جایش نشست.
- مبارک باشه آقای تابان. به سلامتی و مبارکی.
- سلامت باشید حاج آقا.
romangram.com | @romangram_com