#باورم_شکست_پارت_674

خنده اش را خفه کرد و چادر را از دستش گرفت و دوشادوش هم از اتاق بیرون رفتند.

- این هم از یلدا خانم. بیا عزیزم ،بیا پیش من مامان.
- به به یلدا خانم زیبا، خوبی عمه جان؟
زیر نگاه خیره و پر تحسین بقیه سلامی داد و به سمت عمه فخری و نرگس رفت.

- سلام عمه خانم.
- سلام به روی ماهت. زنده باشی عزیزم. بیا کنار من بشین.
میان نرگس و عمه فخری که قرار گرفت، سرش را پایین انداخت . ضربه ای که به کتفش خورد ،نگاهش را به سمت نرگس بالا آورد.

- بیچاره کردی این پسر رو . تا خواست بیاد طرفت عمه مونس جلوش رو گرفت و گفت شگون نداره. بعد از مدت ها نگاه مستأصلش رو دیدم.
- من اصلاً متوجه نمیشم چرا عمه این کار رو کرده.
لبخندش را قورت داد و تلاش کرد نگاهش در نگاه کلافه ی امیرآراد ننشیند.
- بفرمایید حاج آقا،بفرمایید.

romangram.com | @romangram_com