#باورم_شکست_پارت_673

- امیرآراد، زودتر میای؟ دلم برات تنگ شده.
سکوت بینشان چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید، اما گویی ساعتی گذشت.

- امیرآراد...
- جانم یلدا، جان دلم، دارم میام عزیزم. تا یه ربع دیگه اونجا هستم.
باشه ای گفت و تماس را قطع کرد.

- یلدا، مادر.
به سمتش که برگشت، نیش اشک در چشمش نشست و به سمتش قدم تند کرد. در آغوشش کشید و قطره اشکش فرو افتاد.
- خان جون، من خودم الان آمادگی گریه دارم. تو رو خدا گریه نکنید.
از خود جدایش کرد و بوسه ای روی سرش گذاشت.
- گریه نمی کنم، حالا چادر رو بنداز روی سرت تا بریم که همه منتظرند و امیرآراد بی قرار تر از بقیه. چنان نگاه خصمانه ای به عمه مونس داره که نگو.
- چرا، امیر آراد و نگاه خصمانه؟
- متوجه نشدی چرا نیومد داخل؟ مثل سربازها جلو در ایستاد و نگذاشت بیاد داخل.

romangram.com | @romangram_com